سرویا

قاب نوشته های من


سلام

از کجا شروع کنم نمیدونم. دیروز داشتم با یکی از بچه ها صحبت میکردم که یاد دوران دبیرستان افتادیم. عجب دورانی بود. به نظر من بهترین دورانی که شاید هیچ وقت و هیچ کجا تکرار نشه .

دبیرستان خیلی تاپی نبودم. اما بدم نبود. انصافا بچه هایی داشت خوب که امروز بهترین دوستای من از همون ها هستن. تو هر زمینه ای استعداد داشتن بچه هاش!و الان هر کدومشون تو بهترین دانشگاهها تحصیل میکنن. بعضی ها(!) هم با اینکه مسافتشون دور بود اما به خاطر دبیرستان میومدن. اما دبیرستان شریعتی تهران به خاطر یک اسم خیلی شناخته شده بود و اون هم مدیر دبیرستان، سید رضا خاتمی که پسر عموی پرزیدنت محمد خاتمی هم بود.

انقدر مرد هست که باید یه روزی در موردش مینوشتم و امروز اونروز هست. البته این چند خط به هیچ وجه نمیتونه اون دوران و شخصیت والای خاتمی رو بگه. شما که منو میشناسید بی خود از کسی تعریف نمیکنم! اما ایشون انقدر مدیر با کفایتیه که به نظرم همه کارش محوریتش بچه ها بودن! نه معلم پرور بود نه بالا پرور! از این مدیرا نبود که هفته ای 2 بار بیاد دبیرستان و لم بده تو دفترش! صبح اولین نفری بود که وارد دبیرستان میشد و اکثر اوقات هم سر پا بود! (با اون سنش! یاد بگیرن بعضیا!)

البته دیکتا*توری  هم بود برای خودشا! ولی از این دیکتا*تور هایی که فقط به نفع بچه های دبیرستان کار میکرد. تو همه رشته های ورزشی و المپیادا هم دبیرستانمون مقام می آورد. منم که عضو تیم والیبال مدرسه بودم!(بزن کف قشنگ رو به افتخار کاپیتان تیم!) یه روز همراه با تیم و مربی رفتیم تو دفترش برای مسابقات مناطق تهران. گفت همونطور که میدونید ما هر سال قهرمان میشیم. امسال هم شما باید فقط قهرمانی بیارید! بگذریم که رفتیم تو اون مسابقات فینال بدجوری باختیم و دوم شدیم! با این حال هیچی بهمون نداد که به کنار فرداش نگاهمون هم نمیکرد!

البته دلیلش هم این بود که همه ی دبیرستانهای اطراف به شریعتی پادگان میگفتن(اونم به این دلیل بود که به شریعتی راهشون نداد!) فقط هم بخاطر خاتمیش! برا همین هم میخواست تو رشته های ورزشی مقام بیاریم تا ملت نگن اینا فقط بلدن درس بخونن و تو المپیادا اول شن!

به شخصه عاشقش بودم. اخلاق خاص خودش رو داشت و البته ابهت شخصیتیش که همیشه چهره ای جدی. به خیلی چیزا هم گیر می داد! نمیتونستیم شلوار لی بپوشیم یا اینکه موهامون اونجور که علاقه داشتیم باشه!  ( یه پا   گ ش ت ا ر ش ا د  بود باسه خودش! ) گیر بود دیگه! اما به نظرم تک تک اونها الان به دردمون خورد. به جز سال اول دبیرستان دیگه با معلمی اونچنانی رفیق نبودم و 3 ساله فقط با خاتمی رفیق بودم و اون هم به خاطر یه سری مسائل دیگه منو میشناخت. یه سالن امتحان داشت این مدرسه واقعا بزرگ! ما بدبختا هم هر روز امتحان داشتیم! مراقب امتحانمون هم یه نفر بود! خاتمی! مگه کسی جرات داشت تقلب کنه!

چند وقت پیش که برای چندمین بار بعد از 3 سال فارغ التحصیلی دوباره رفتیم پیشش انقدر دلم براش تنگ شده بود که دوست داشتم بچسبم بهش و یه ماچ آبدار از صورتش بکنم! اما حیف که دست داد!

سایت موسسه آموزش چگونه زیستن درباره ی ایشان نوشته است:

...این مهم باعث شده که تعدادی از مدیران مدارس دیگر به ایشان ایراد گرفتند که او کار ما را خراب کرده... در واقع به ایشان گفتند مدرسه اش را هم سطح آنها بیاورد نه بالاتر...

خاتمی مدیر دبیرستان شریعتی تهران، از قول cloob.com و سایت دبیرستان، طی مراسمی چهارشنبه 89/2/29 در سالن دبیرستان برای همیشه از مدیریت شریعتی خداحافظی کرد. در این روزگار که کم مردی چون تو پیدا میشود هر جا هستی امیدوارم همیشه چون سرو پایدار و با استقامت باشی ای مرد.

سرتون رو بیش از این درد نیارم! شما هم فرزندان من چون سرو پایدار باشید!!! 

پی نوشت: چه لذتی داشت رگبار بارون بعد از گرد و غبار صبح و هوای افتضاح گرم و شرجی پنجشنبه! گرد غبار که به اینجا رسید! واقعا تاسف آور!

جمعه 31 اردیبهشت1389 | 12:56 بعد از ظهر | توسط علی | |
Design By : nightSelect.com