چند تا

سلام. جمعه داشتم یه فیلمی به اسمه Marley & Me رو میدیدم که داستان زندگی یه زوج جوون بود که می خواستن قبل از بچه دار شدنشون نگه داری از بچه هاشون رو به نوعی تجربه کنن، به همین خاطر یه توله سگ رو بزرگ میکنن. که بعد از مدتی که اونها صاحب 3 بچه میشن، سگشون هم میمیره. در آخر فیلم هم که سگشون رو دفن میکنن Owen Wilson جملات زیبایی رو میگه:

" مثلا يه سگ هيچ کاري به ماشين هاي شيک يا خونه هاي بزرگ يا طراحي هاي لباس نداره. حتي اگه خيس هم بشه، کاريت نداره. براي سگ اهميتي نداره که تو پولداري يا فقيري؛ زرنگي يا کودني، باهوشي يا احمقي؛ فقط کافيه قلبت رو بهش بدي تا اونم قلبش رو بهت بده.

چند تا آدم توي دنيا مثل اون پيدا ميشن؟ چند تا آدم هستن که باعث ميشن تو حس به خصوصي پيدا کني؟ چند تا آدم هستن که باعث ميشن تو حس فوق العاده اي داشته باشي؟ "

پی نوشت1: دوستان ِ خوبم اولین امتحانم روز شنبه 26 هست.این روزا هم کما بیش در حال خوندنم. تا بعد امتحاناتم فکر نکنم که دیگه وقت کنم مطلب جدیدی بذارم. مگر اینکه اتفاقی از اون اتفاق باحالاش! بیفته که بیام و مطلب جدیدی بزارم. برام دعا کنید که موفق بشم. من هم از خدا براتون آرزوی سلامتی و پیروزی دارم. دلم براتون تنگ میشه. با معرفتا برای یه چند روز ِ کوتاه، که از شما دورم خداحافظی نمیکنم. معرفت آن است كه در خود يك ذره خصومت نيابي ، فكر آينه يي ست كه حسنات و سيئات تو به تو نمايد...

پی نوشت2: دوست دارید بدونید احوالات ِ من تو این چند روز امتحاناتم چه جوریه؛ الآن اینجوریم: به نظرتون چی کارکنم تو این وضعیت؟ برم تو آب یا منتظر کمک بمونم؟ :)

پی نوشت!

پی نوشت1: یه مطلبی نوشتم تو این پست که یه اعتراف کوچیک بود.( با این مطلب که: می خوام اعتراف کنم که من دارم کم میارم).خیلی کوچیک!. که مورد هجمه عظیم دوستان خوبم قرار گرفتم. حالا شما چرا باور کردید. من یه چی نوشتم. این رو بگم که زود قضاوت کردم.  حالا هم اون مطلب رو برداشتم. ولی حالا مثل سنگ محکمم و مثل پر سبک! گفتم که روز اول من زیاد تو نوشته هام ثبات ندارم!! (دقت کردین من تو این یه پاراگراف 4 بار نوشتم حالا!!(این چهارمیش!))

پی نوشت2: با عنوان این پست هم خیلی حال میکنم. این پست هم که هیچ مطلبی نداره و شده فقط پی نوشت!! عجب! ولی پی نوشتن هم حال میده ها!!

به دنبال یه جو معرفت

امشب به قصه ی دل من گوش کنید؛ امروز این پستم با تمام پست های قبلیم متفاوته. این پست فقط تکراره . یک روایت از سپیده کلهر ؛ خودتون بخونید:

" دوست ِ دور من

این را گفته بودم که در این نیمکره ، سرزمینی را می شناسم که با گرد ِ اسارت ، چشمان ِ مردمانش را کور کرده اند و اهالی بیدارش  سر ِ راه ِ سکوت ، سقفی زده اند ؛ سقفی کوتاه تر از انچه که باید  قد می کشیدند.. !

و در آن شهر مگسها جای زنبوران به مردمانش عسل میرسانند و این تکامل مگسها نیست که شهد گل را می مکند ؛ فقدان زنبورانیست که در حسرت ِ گلها زیر خاک ِ فراموشی دفن شده اند

دوست ِ دور من

چشمان ِ ما به این تاریکی خو گرفت و  ما در این نیمکره به خواب  رفتیم ..

نور و بیداری از آن ِ شما !

اگر روزی خسته شدی از ما هم به افتاب بگو .. شاید که نظری انداخت! "

اضافه نوشت: امشب که برمیگشتم خونه تو بزرگراه آهنگ رامین بی باک -قشنگترین اشتباهی-رو گوش میکردم این تیکه هاش که میگه:" ...بخت من همیشه خوابه، رو دلم جای یه زخمه...توی این شهر سیاهی، میدونم تو بیگناهی...حالا هر شب بی تو قلب من میگیره، منو تهدید میکنه بی تو میمیره..." دوست دارم.

پی نوشت1: از این به بعد تصمیم گرفتم دیگه چهارشنبه ها نه بلکه هر روز از هفته که تونستم مطلب بنویسم تا شماها سایر روزهای هفته به این خلوتگاه سر بزنید! نظراتی هم که از مطالب برام حرف بزنن عزیزترن

پی نوشت2: کریسمس هم مبارک. راستی اگه بابانوئل رو بر حسب اتفاق دیدید بهش بگید آرزو های من رو هم بر آورده بکنه!