سلام
5شنبه شب تو یه جمع دوستداشتنی
با بچه های وبلاگی نقش و نگار
، آینه ای در من(فرناز) ،
فنچ بانو
، کاغذ کاهی(نازگل) ، نت فالش (حسام) ، پرنده بهشتی (رضا) ، الی ، سفید برفی(نیلوفر) ،
ولوج(نسیم) و گیلاسی
بودم.
قرار وبلاگی خوبی بود. اولش که
من یه کوچولو دیر رسیدم و آخرین نفر بودم! همه هم که منتظر من بودن تا
اومدم مجلس منور شد و کلا حال و هواش عوض شد! کافی شاپ آهنگش یکم رو مخ
بود! نیلوفر که زود از جمع خداحافظی کرد! بعد نقشی نظر سنجی کرد که سرویا
اسمش دخترونه است یا پسر! من نمیدونم کی گفته سرویا اسم دخترونه هست؟! فنچ
البته یکم شک داشت که من دخترم یا پسر! هرچه تلاش کردم ایشون آگاه بشن اما
ظاهرا نتیجه نداد!! دیگه نمیدونم چجوری این مساله رو روشن کنم.
بعد کافی شاپ نقشی و الی خداحافظی کردن. تو
این مدت هم که منتظر ال 90 آقا عینکی فامیل صاحب کافه بودیم تا بیاد دنبال
نقشی، جلوی در کافه به مراجعه کننده ها تسلیت میگفتیم! من چون از جایی
اومدم تو این فرصت رفتم یه چند ثانیه تجدید قوا و برگشتم!!! البته صفش یکم
طولانی بود و این چند ثانیه برای بچه ها یه سال گذشت و رضا نگران شد و
امود ببینه من سالمم و در نهایت برگشتنم یه صلوات بلند ختم شد!!!!
بعد با بقیه بچه ها رفتیم پارک تا
هنرمندامون از اونجا لذت ببرن! هواش ناجوانمردانه سرد بود! یکم صحبت کردیم و
در نهایت من و گیلی و حسام و رضا و نسیم از جمع جدا شدیم و برگشتیم و بقیه
بچه ها رفتن برای شام.
// فرناز
عزیز که خیلی زحمت کشیدی و ممنون به خاطر زحمتات و خوبیات مهربون (البته
حوریای منو ندادی
دوباره و موند برای قرار بعدی! :دی). نقش و نگار دوست داشتنی که من هر
بار میبینمش کلی لذت میبرم و الحق که قناریه. فنچ بانو اصلا دست فرمون
خوبی نداره و بالطبع عکاس خوبی هم نیستن!! (این چون منو زیاد اذیت کردی!
:دی) اما یه دل مهربونی داشت. الی و نسیم که کم حرف بودن یا شاید منو
دیدن ترسیدن و دیگه حرف نزدن و خیلی آروم بودن و عزیز. رضا که خیلی خودش
رو باد میزد، بقول بچه ها با چشماش صحبت میکرد! حسام که با نقشی بحثای
هنری میکرد و بقول خودش فدایی داری داداش. نیلو که 2 مین بیشتر نموند و
زود رفت البته حق داشت یعنی چی کار برا من پیش اومد من دیر رفتم!
نازگل که مثل همیشه لبخند از روی لباش ترک نمیشه میخنده و مثل ماه میمونه
(البته نه کاملش اما نصفه!! :دی) ، خیلی هم با معرفته کلی هم نگران کاری
شده بود که برام پیش اومده بود و باعث شد دیر برسم و بهم زنگ میزد. و
گیلی خانوم هم یه خانوم به تمام معناست که پر از محبت، گرم و مهربون که
خیلی آرومتر و خندان تر از اونی که فکرشو می کردم (از این گیلاس شیرینای 4
فصل بود! :دی) //
در نهایت اینکه یه
جمع خیلی خوب و شاد و گرم بود و به این خاطر بود که بچه هایی که حضور
داشتن مهربون و بی ریا بودن و خیلی هم خوش گذشت. ایشالا قرار های بعدی.
اینم یکی از عکسا که یه تیکه یادگاری نوشته شده روی کاغذ هست نمیدونم
پیشنهادش رو کی
داد اما عکسش رو که دیدم خیلی قشنگ شده بود. مخصوصا نوشته ی من! (روش کلیک
کنید بزرگتر میشه)
