امشب به قصه ی دل من گوش کنید؛ امروز این پستم با تمام پست های قبلیم متفاوته. این پست فقط تکراره . یک روایت از سپیده کلهر ؛ خودتون بخونید:

" دوست ِ دور من

این را گفته بودم که در این نیمکره ، سرزمینی را می شناسم که با گرد ِ اسارت ، چشمان ِ مردمانش را کور کرده اند و اهالی بیدارش  سر ِ راه ِ سکوت ، سقفی زده اند ؛ سقفی کوتاه تر از انچه که باید  قد می کشیدند.. !

و در آن شهر مگسها جای زنبوران به مردمانش عسل میرسانند و این تکامل مگسها نیست که شهد گل را می مکند ؛ فقدان زنبورانیست که در حسرت ِ گلها زیر خاک ِ فراموشی دفن شده اند

دوست ِ دور من

چشمان ِ ما به این تاریکی خو گرفت و  ما در این نیمکره به خواب  رفتیم ..

نور و بیداری از آن ِ شما !

اگر روزی خسته شدی از ما هم به افتاب بگو .. شاید که نظری انداخت! "

اضافه نوشت: امشب که برمیگشتم خونه تو بزرگراه آهنگ رامین بی باک -قشنگترین اشتباهی-رو گوش میکردم این تیکه هاش که میگه:" ...بخت من همیشه خوابه، رو دلم جای یه زخمه...توی این شهر سیاهی، میدونم تو بیگناهی...حالا هر شب بی تو قلب من میگیره، منو تهدید میکنه بی تو میمیره..." دوست دارم.

پی نوشت1: از این به بعد تصمیم گرفتم دیگه چهارشنبه ها نه بلکه هر روز از هفته که تونستم مطلب بنویسم تا شماها سایر روزهای هفته به این خلوتگاه سر بزنید! نظراتی هم که از مطالب برام حرف بزنن عزیزترن

پی نوشت2: کریسمس هم مبارک. راستی اگه بابانوئل رو بر حسب اتفاق دیدید بهش بگید آرزو های من رو هم بر آورده بکنه!